لحظه ای با من باش

تا از ان لحظه برویم تا گل

که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل

لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم

تا از ان لحظه با تو سفر اغاز کنم

سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال

تا به دروازه شهر آرزوهای محال

سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها

لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم

از تو شعر و ترانه ای ساز کنم

شعری هم صدای بارون

رنگ سبز جنگل و آبی دریا

قصه ای به رنگ و عطر قصه ای عشق عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرها

کوچه پس کوچه های شهر رو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا

                                                       لحظه ای با من باش...


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در چهاردهم اردیبهشت 1389 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت


مال من باش "ولنتاين"

Be Mine Vallentine

I Am Sending You This , Vallentine Wish With Hungs And Kisses

Too Cause Ther A Place Here In My Neae That's Made Only For You

Happy Vallentine Days . . .

 

مال من باش  "ولنتاين"

من اين آرزوي ولنتاين را براي تو ميفرستم ، با آغوشها و بوسه ها

جائي را ميسازم اينجا نزديک خودم ، که فقط براي توست . . .


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و هفتم بهمن 1388 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت


آغوش

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این آرامش و دلخوشی هام جدا نکن

من برای با تو بودن پر از عشقو خواهشم

واسه بودن در کنارت

تو بگو به هر کجا پر میکشم

من رو تو آغوشت بگیر

آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ، ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و لب کسی نزار

فقط به من بوسه بزن

به روح و جسم و تن من

Tiamoooooooooooo


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


بـــــــــــــهار زنــــــــــــدگی

به اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگی

زمانه گر خــــــزان شود تـویی بــــــــهار زنــدگی

به پـــــاکی دلــــت قــــــــسم که دل ز تـــــــو نمی کشم

که تــــــــــکیه گاه من تـــــــــویی در این بـــــــــــــــهار زنــــــــــــدگی


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در دهم آبان 1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


بابای بارون

بده دستاتو تو دستام

تا با هم  کلبه بسازیم

کلبه ای پر از من و تو

از من و تو ما بسازیم

دور شیم از همه مردم

واسه درد هم بمیریم

با ستاره ها بخوابیم

با ترانه جون بگیریم

کلبه ای از سازه عشق

باغچه ای و حوض و گلدون

سر تو باشه رو شونم

مثل لیلا مثل مجنون

تو باشی مادر گلها

من باشم بابای بارون

من واسه تو واسه من

کلبه ای میخوام که تو باغچش پر باشه از یاسمن

حیاطش سرتاسرش باشه چمن

فقط واسه تو واسه من

تو کلبمون خدا باشه

خوشبختی مون قد تموم آسمون

صاف و بی انتها باشه


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


لحضه های با تو بودن

نه از فائق نه قایق می نویسم

نه از دشت شقایق می نویسم

به یاد لحضه های با تو بودن

به یاد آن دقایق می نویسم

پس بیا با هر زبون

تو هم بخون

بخون عاشقونه کنارم

فریاد بزن بگو

دوسـتت دارم


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و نهم تیر 1388 ساعت 0:56 موضوع | لینک ثابت


سپیده عشق

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

 

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سربروی دفتر خویش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگ هایم

 

آه ... گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

بر لبم شعله های بوسه تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

 

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

 

آه ... باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آندو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بی گمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

(( جاودان باشی ، سپیده عشق ))

 


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


من از تو ممنونم

با یه نسیم پاک   ...   تو اومدی از راه

همون که میخواستم   ...   عین یه تیکه ماه

نشستی تو قلبم   ...   نشستی و موندی

از تب این خوبی   ...   دنیا رو لرزوندی

اومدی وقتی من   ...   یه دنیا غم داشتم

روی پلکهای خستم   ...   همیشه نم داشتم

اومدی فهمیدی   ...   من تو رو کم داشتم

فرشته بودی تو   ...   فرشته ی آواز

نگات یه عالمه نور   ...   چشات یه دنیا راز

قرار شده هرگز   ...   جدا نشیم از هم

با هم بریم بالا   ...   با هم بریم پرواز

تمام دنیامی   ...   صورتی و ساده

تو فکر من هر کس   ...   جاشو به تو داده

تو زندگی دادی   ...   به یه دل مرده

به اونکه تو عمرش   ...   ستاره نشمرده

حالا تو رو دیده   ...   حالا تو رو خواسته

تمام دنیاشو   ...   واسه تو آورده

تو قله سبز   ...   ترانه ی من باش

دلیل عشق من   ...   بهانه ی من باش

منو نترسون از   ...   رفتن و نموندن

همیشه آغوش   ...   شبانه من باش


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت


من می خوام تو چشم تو نگاه کنم

اسمتو شبانه روز صدا کنم

وقتی که سحر می شه باز

چشمامو تو چشمای تو وا کنم

خدا کنه که زندگی همیشه آفتابی باشه

شبا برای عاشقا ، همیشه مهتابی باشه


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در چهاردهم فروردین 1388 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


به خاطر تو

به خاطر من بمون ،به خاطرت می مونم

خودم ستارت می شم تو می شی آسمونم

با پرکشیدن تو چیزی عوض نمی شه

فقط یه غم می مونه تو قلب من  همیشه

به خاطر من بخون صدات شبیه دریاس

لحن طلایی تو خودش برام یه دنیاس

بذار که عطر این عشق بیفته دست نسیم

بذار همه بدونن آخر به هم می رسیم

با رفتنت زندگی چیزی به جز قفس نیس

هوای بی تو بودن، خالیه توش نفس نیس

به خاطر من بگو ، بگو جایی نمی ری

بگو که موندگاری ،حرفتو پس می گیری

منم به خاطر تو خط می کشم رو دنیا

یا تو یا هیچ کس می شه قرار آخر ما


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


عـشق من

عشق من بدون تو دنیا برام جهنمه

عشق من فرصت ما تو زندگی خیلی کمه

بگو که دوستم داری تا یه غزل جون بگیرم

بگو که دوستم داری اگه نمی خوای بمیرم

بگو که دوستم داری دوستم داری

نکنه یه وقت بری عاشقت رو جا بذاری

بگو که دوستم داری خیلی زیاد

بگو که دلت فقط من رو می خواد

عشق من بدون تو هیچی قشنگی نداره

دل من بدون تو رویای رنگی نداره

عشق من از دل من بگو خبر داری بگو

بگو که عاشقمی تنهام نمی ذاری بگو

                                                         بگو...


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در دوازدهم اسفند 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


لحضه به تـــو رسیدن

لحضه به تـــو رسیدن یه تولد دوباره س

شهر چشم تــورو داشتن یه غروب پر ستاره س

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

زیر چتر لمس دستات می شه تا خدا رها شد

با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه

از تو قلعه نگاهت رنگ غصه ام قشنگه

سهم هر کس که باشی خوش به حال روزگارش

پاییز و زمستوناشم ، می شه همرنگ بهارش

با یه لبخند طلائیت همه زمین می لرزه

آرزوی تورو داشتن به هزار دنیا می ارزه

روی انگشتر شعرم ، قیمتی ترین نگینی

دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

می شه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد

تا تو باشی می شه تو آسمون چهره آفتابو پس زد


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در ششم اسفند 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت


وقتی کسی رو دوست داری

وقتی کسی رو دوست داری، حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی ،فقط یه بار نیگاش کنی

وقتی کسی تو قلبته ،حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیز هارو می شکنی ،تا دل اونو نشکنی

حاضری هر چی دوست نداشت ،به خاطر اون رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون رو ،ساده بزاری زیر پات

به حرف اون گوش بکنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته ،اسمشو وقتی می بری

وقتی کسی تو قلبته ،یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی نداری

حاضری هرکی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی

وقتی کسی رو دوست داری ،صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در دوم اسفند 1387 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت


چشم به راه ...

چه غـــریبونه نشستم چشم به راهت تـک و تـنها

چه کنم وقتی نیستی منم و دنیای غــــــم ها

 


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در سیزدهم دی 1387 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


دارم از تــــو می نویسم ...

از راه دور تـــــو را می پرستم ای قبله امید من ...

از راه دور به تـــــو عشق می ورزم،تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

از راه دور درد دلهایم را به تـــــو،عشق جاودانه ام میگویم ...

و تــــو را در آغوش محبت هایم می فشارم ...

آری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری

                                                              وبا هم قدم بزنیم ...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمیزارم خاطره های لحضه دیدارمان از ذهنم دور شود ...

این فاصله ها را با محبت و عشق از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی ...

                            آری نـــازنینم ...

این است برایم یک خواب عاشقونه،خواب نگاه به چشمان هم ...

                                                                   خواب با هم بودنمان ...

آری و این است یک فاصله عــــاشقونه ی ... عــــــاشقونه


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در پنجم آبان 1387 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


کاش

 

كاش يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
               دور از نگاه آدما هر دومون عاشق مي شديم


كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت 
                گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت


كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم 
               باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم

 
كاش يه ماهي قشنگ برامون فال ميگرفت
               برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت


با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم 
               به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم


شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
               چشمامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم


كاش تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
               خواب دو تا مسافر و عشق و يه عاشق مي ديدیم

 
كاش مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
                            خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم

 
بگيم خداي مهربون ما رو از هم جدا نكن 
                       هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن

كاش مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم 
                      خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم


كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود 
                                       كاش هيچ كسي اونجا نبود 
 

 

تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت


Bia2kafe.blogfa.com

وقتی یه باد میاد بلند میشه از لب دریا و دل میکنه و خودشو میکوبونه به ساحل! این موج بدبخت ارزوی فرار داره اما وقتی میبینه که ساحل اون رو پس میزنه ، میدونه همیشه یه دریایی هست که به اون جا بده ...
ولی موج هیچ وقت توبه نمیکنه .


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت


برای دیدن تو...
به عشق تو گرفتارم
در این دنیا تورو دارم
تورو تا جون به تن دارم
دیگه تنها نمیذارم
من قصه گوی عشقم تو بهترین کلامی
قشنگترین خیالی که هر نفس باهامی
وقتی تویی کنارم آسمونا بی رنگه
میام به دیدن تو دنیا با تو قشنگه
برای دیدن تو دست می گیرم فانوس ماه
طلسم راه میشکنم می گذرم از شب سیاه
به گوس کوهها و در و دشت اسم تو فریاد میزنم
تا هر جا هستی بشنوی که تنها عاشقت منم
برای دیدن تو ثانیه ها رو ی شمارم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل می برم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من جون میگیرم
واسه دوباره دیدنت می شم گل اقاقیا
تا زیر پاهات بمیرم پرپر می شم تو جاده ها
برای دیدن تو که شهسوار عشقی
ثانیه ها رو می شمارم من از یه دنیا دل می برم

 


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در شانزدهم تیر 1387 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت


نگو نه نگو
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو
از این سفر با من نگو
به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود تا تو بود


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در سیزدهم خرداد 1387 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت


عشق

هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد

نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
تماشایی تو هستی دیدنت را دوست دارم
پس از تو رنگ گلها هم فریب است
پس از تو روزگارم بی فروغ است
که می گوید پس از تو زنده هستم نی
هرکه می گوید دروغ است
                                 ای ستاره بی تو تاریکم
                                 بی تو من به انتها نزدیکم
 


 

نوشته شده توسط صاحب کافه در سیزدهم خرداد 1387 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت