|
به اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگی زمانه گر خــــــزان شود تـویی بــــــــهار زنــدگی به پـــــاکی دلــــت قــــــــسم که دل ز تـــــــو نمی کشم که تــــــــــکیه گاه من تـــــــــویی در این بـــــــــــــــهار زنــــــــــــدگی + نوشته شده در دهم آبان 1388 13:11 توسط صاحب کافه |
بده دستاتو تو دستام تا با هم کلبه بسازیم کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم دور شیم از همه مردم واسه درد هم بمیریم با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم کلبه ای از سازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلا مثل مجنون نیشته باشه مادر گلها هیوا باشه بابای بارون من واسه تو واسه من کلبه ای میخوام که تو باغچش پر باشه از یاسمن حیاطش سرتاسرش باشه چمن فقط واسه تو واسه من تو کلبمون خدا باشه خوشبختی مون قد تموم آسمون صاف و بی انتها باشه + نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1388 18:44 توسط صاحب کافه |
نه از فائق نه قایق می نویسم نه از دشت شقایق می نویسم به یاد لحضه های با تو بودن به یاد آن دقایق می نویسم پس بیا با هر زبون تو هم بخون بخون عاشقونه کنارم فریاد بزن بگو دوسـتت دارم + نوشته شده در بیست و نهم تیر 1388 0:56 توسط صاحب کافه |
آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سربروی دفتر خویش تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگ هایم آه ... گوئی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو می شکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله راز ناشناسی درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید آه ... باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آندو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم بروی دفتر خویش (( جاودان باشی ، سپیده عشق )) + نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388 14:15 توسط صاحب کافه |
با یه نسیم پاک ... تو اومدی از راه همون که میخواستم ... عین یه تیکه ماه نشستی تو قلبم ... نشستی و موندی از تب این خوبی ... دنیا رو لرزوندی اومدی وقتی من ... یه دنیا غم داشتم روی پلکهای خستم ... همیشه نم داشتم اومدی فهمیدی ... من تو رو کم داشتم فرشته بودی تو ... فرشته ی آواز نگات یه عالمه نور ... چشات یه دنیا راز قرار شده هرگز ... جدا نشیم از هم با هم بریم بالا ... با هم بریم پرواز تمام دنیامی ... صورتی و ساده تو فکر من هر کس ... جاشو به تو داده تو زندگی دادی ... به یه دل مرده به اونکه تو عمرش ... ستاره نشمرده حالا تو رو دیده ... حالا تو رو خواسته تمام دنیاشو ... واسه تو آورده تو قله سبز ... ترانه ی من باش دلیل عشق من ... بهانه ی من باش منو نترسون از ... رفتن و نموندن همیشه آغوش ... شبانه من باش + نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1388 17:30 توسط صاحب کافه |
من می خوام تو چشم تو نگاه کنم اسمتو شبانه روز صدا کنم وقتی که سحر می شه باز چشمامو تو چشمای تو وا کنم خدا کنه که زندگی همیشه آفتابی باشه شبا برای عاشقا ، همیشه مهتابی باشه + نوشته شده در چهاردهم فروردین 1388 20:42 توسط صاحب کافه |
به خاطر من بمون ،به خاطرت می مونم خودم ستارت می شم تو می شی آسمونم با پرکشیدن تو چیزی عوض نمی شه فقط یه غم می مونه تو قلب من همیشه به خاطر من بخون صدات شبیه دریاس لحن طلایی تو خودش برام یه دنیاس بذار که عطر این عشق بیفته دست نسیم بذار همه بدونن آخر به هم می رسیم با رفتنت زندگی چیزی به جز قفس نیس هوای بی تو بودن، خالیه توش نفس نیس به خاطر من بگو ، بگو جایی نمی ری بگو که موندگاری ،حرفتو پس می گیری منم به خاطر تو خط می کشم رو دنیا یا تو یا هیچ کس می شه قرار آخر ما + نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1387 20:41 توسط صاحب کافه |
عشق من بدون تو دنیا برام جهنمه عشق من فرصت ما تو زندگی خیلی کمه بگو که دوستم داری تا یه غزل جون بگیرم بگو که دوستم داری اگه نمی خوای بمیرم بگو که دوستم داری دوستم داری نکنه یه وقت بری عاشقت رو جا بذاری بگو که دوستم داری خیلی زیاد بگو که دلت فقط من رو می خواد عشق من بدون تو هیچی قشنگی نداره دل من بدون تو رویای رنگی نداره عشق من از دل من بگو خبر داری بگو بگو که عاشقمی تنهام نمی ذاری بگو بگو... + نوشته شده در دوازدهم اسفند 1387 18:5 توسط صاحب کافه |
لحضه به تـــو رسیدن یه تولد دوباره س شهر چشم تــورو داشتن یه غروب پر ستاره س خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه زیر چتر لمس دستات می شه تا خدا رها شد با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه از تو قلعه نگاهت رنگ غصه ام قشنگه سهم هر کس که باشی خوش به حال روزگارش پاییز و زمستوناشم ، می شه همرنگ بهارش با یه لبخند طلائیت همه زمین می لرزه آرزوی تورو داشتن به هزار دنیا می ارزه روی انگشتر شعرم ، قیمتی ترین نگینی دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی می شه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد تا تو باشی می شه تو آسمون چهره آفتابو پس زد + نوشته شده در ششم اسفند 1387 23:30 توسط صاحب کافه |
وقتی کسی رو دوست داری، حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی ،فقط یه بار نیگاش کنی وقتی کسی تو قلبته ،حاضری دنیا بد باشه فقط اونی که عشقته ،عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی خیلی چیز هارو می شکنی ،تا دل اونو نشکنی حاضری هر چی دوست نداشت ،به خاطر اون رها کنی حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون رو ،ساده بزاری زیر پات به حرف اون گوش بکنی و به حرف قلب با وفات وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری تولد دوبارته ،اسمشو وقتی می بری وقتی کسی تو قلبته ،یه چیز قیمتی داری دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی نداری حاضری هرکی جز اونو ساده فراموش بکنی پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی وقتی کسی رو دوست داری ،صاحب کلی ثروتی نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی + نوشته شده در دوم اسفند 1387 14:24 توسط صاحب کافه |
چه غـــریبونه نشستم چشم به راهت تـک و تـنها چه کنم وقتی نیستی منم و دنیای غــــــم ها + نوشته شده در سیزدهم دی 1387 21:59 توسط صاحب کافه |
از راه دور تـــــو را می پرستم ای قبله امید من ... از راه دور به تـــــو عشق می ورزم،تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی از راه دور درد دلهایم را به تـــــو،عشق جاودانه ام میگویم ... و تــــو را در آغوش محبت هایم می فشارم ... آری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری وبا هم قدم بزنیم ... به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ... خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچگاه نمیزارم خاطره های لحضه دیدارمان از ذهنم دور شود ... این فاصله ها را با محبت و عشق از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساس کنی در کنار منی ... آری نـــازنینم ... این است برایم یک خواب عاشقونه،خواب نگاه به چشمان هم ... خواب با هم بودنمان ... آری و این است یک فاصله عــــاشقونه ی ... عــــــاشقونه + نوشته شده در پنجم آبان 1387 22:49 توسط صاحب کافه |
كاش يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم كاش مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه + نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387 19:18 توسط صاحب کافه |
وقتی یه باد میاد بلند میشه از لب دریا و دل میکنه و خودشو میکوبونه به ساحل! این موج بدبخت ارزوی فرار داره اما وقتی میبینه که ساحل اون رو پس میزنه ، میدونه همیشه یه دریایی هست که به اون جا بده ... + نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1387 22:48 توسط صاحب کافه |
برای دیدن تو... + نوشته شده در شانزدهم تیر 1387 14:54 توسط صاحب کافه |
نگو نه نگو + نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387 14:47 توسط صاحب کافه |
هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد + نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387 0:24 توسط صاحب کافه |
چشم های نو مبارک + نوشته شده در یازدهم خرداد 1387 18:16 توسط صاحب کافه |
زندگی رویا نیست زندگی زیباست می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصه هاست. + نوشته شده در دهم خرداد 1387 16:9 توسط صاحب کافه |
از بس که غم تو قصه در گوشم کرد غمهای زمانه را فراموشم کرد یک سینه سخن به درگهت آوردم چشم های سخنگوی تو خاموشم کرد.
+ نوشته شده در نهم خرداد 1387 0:38 توسط صاحب کافه |
|